کلاغی روی درختی آشیانه داشت و عقابی روی قله کوه بلندی ، لانه ساخته بود . کلاغ خیلی دلش می خواست که مثل عقاب پرواز کند ، اما نمی توانست . هر روز در لانه اش می نشست و پرواز عقاب را به افق های دور دست ، نظاره می کرد . عقاب هم هر روز کلاغ را هنگام پرواز می دید .
یک روز عقاب با خودش گفت : « بهتر است پیش کلاغ بروم و ببینم که درباره پرواز من چه نظری دارد . » کلاغ از دیدن او خوشحال شد و گفت : « من همیشه به پرواز تو چشم می دوزم . خیلی خوب پرواز می کنی . کاش من هم می توانستم مثل تو پرواز کنم . » عقاب از شنیدن حرفهای کلاغ ، خوشحال شد و گفت : « اصلاً از این فکرها نکن ، من عقابم و تو کلاغی ، کلاغ نمی تواند مثل عقاب پرواز کند . » کلاغ گفت : « راست می گویی ، اما آرزو بر جوانان عیب نیست . من هم جوانم و با آرزو دلخوشم . راستی وقتی آن بالا بالاها پرواز می کنی ، درخت و لانه من و زمین اطراف درخت را چطور می بینی ؟ »
عقاب می خواست بگوید که خانه ها و درختها ، آنقدر از آن بالا کوچک به نظر می رسد که گاهی نمی توانم آنها را ببینم . واقعاً هم همینطور بود ، اما غرور عقاب اجازه نداد به این واقعیت كه از آن بالا قادر نیست همه چیز را ببیند ، اعتراف كند . این بود که بادی به غبغب انداخت و با خودپسندی زیاد گفت : « من فقط تیز پرواز نیستم ، تیز چشم هم هستم . مثلاً از آن بالا می توانم تخم گنجشک را در لانه اش ببینم . من می توانم دانه کوچکی را هم که در گوشه ای روی زمین افتاده ، به خوبی ببینم . »
کلاغ که حرفهای عقاب را باور نمی کرد ، گفت : « خوب بگو ببینم تو آن دوردستها چه می بینی ؟ » عقاب به دوردستها نگاهی کرد و نتوانست چیزی ببیند . اما خودش را نباخت و گفت : « آن دور دستها چند تا دانه می بینم . » کلاغ هرچه چشمش را باز و بسته کرد ، چیزی ندید . به عقاب گفت : « خیلی دلم می خواهد باور کنم که قدرت چشمان تو مثل قدرت پروازت زیاد است . اگر راست می گویی برو به طرف دانه ، من هم با تمام قدرت پرواز می کنم تا به تو برسم . »
عقاب قبول کرد . در راه با خودش می گفت : « عجب کلاغ نادانی ! این دور و برها حتما ً دانه هایی پیدا می شود که به او نشان بدهم و بگویم این همان دانه هایی است كه آنها را از روی شاخه درخت دیده ام . » عقاب کمی که پرواز کرد ، خودش را به سطح زمین نزدیک کرد تا دانه پیدا کند . کلاغ سعی کرد خودش را به او برساند . عقاب همان طور که پرواز می کرد ، ناگهان چشمش به چند دانه افتاد . با خود گفت : « عجب شانسی آوردم . حالا می روم پایین و صبر می کنم تا کلاغ به اینجا برسد . » عقاب چرخی زد و یک راست رفت سراغ دانه ها . اما هنوز به خوبی روی زمین ننشسته بود که داخل تور یک شکارچی افتاد . عقاب مغرور تلاش فراوان کرد تا خود را نجات دهد ، اما هرچه بیشتر تلاش می کرد ، پر و بالش بیشتر گرفتار دام می شد . دلش می خواست شکارچی هرچه زودتر از راه برسد و او را با خود ببرد ، نمی خواست کلاغ او را در این حال و روز ببیند . اما شکارچی به این زودی پیدایش نمی شد . صبحگاهان دام را پهن می کرد و عصرها آن را جمع می کرد .
کلاغ خودش را به عقاب رسانید . وقتی که نشست و نفسی تازه کرد ، تازه متوجه خطر شد . عقاب به کلاغ گفت : « این دانه ها را می گفتم . من این دانه ها را از روی آن درخت توانستم ببینم . » کلاغ که دیگر همه چیز را فهمیده بود ، با خنده گفت : « عجیب است ، تو توانستی دانه به این ریزی را از آن دور ببینی ، اما دام به این بزرگی را نتوانستی ببینی ؟ »
عقاب فهمید که کلاغ بسیار با هوش و عاقل است و نباید او را دست کم می گرفت . این بود که غرور خود را کنار گذاشت و گفت : « مرا ببخش ، به تو دروغ گفتم . کمکم کن که نجات پیدا کنم . »
کلاغ گفت : « باید دنبال موش بروم . امیدوارم تا یافتن موش ، شکارچی از راه نرسد . اگر موش را پیدا کنم ، خیلی خوب می شود ، او می تواند بندهای دام را بجود و تو را نجات بدهد . »
از آن به بعد ، درباره کسی که تکبر و ادعای بیجا دارد ، اما به دلیل غرور زیاد ، دچار دردسر می شود ، می گویند : « دانه دیدی و دام را ندیدی » .