دو نفر انسان نیکوکار قصد کردند تا از اهالی محلشان مقداری پول جمع آوری کنند تا با آن پول برای خانواده فقیری وسایل زندگی بخرند . همسایه ها و اهالی محل ، آن دو نفر را به نیکوکاری می شناختند . به همین دلیل با آنان همکاری می کردند و هرچه در توان داشتند به آنها می دادند . کار جمع آوری کمک برای همسایه فقیر و بینوا به خوبی پیش می رفت که آن دو نفر به در خانه یکی دیگر از اهالی محل رفتند . می خواستند در بزنند و کمکی بگیرند که متوجه شدند سر و صدای زیادی از داخل خانه به گوش می رسد .
صاحبخانه با صدای بلند به پسرش می گفت : " تا یک هفته دیگر به تو پول تو جیبی نمی دهم تا قدر پولهایت را بدانی و همین طور بی حساب ، پول خرج نکنی ."
پسر می گفت : " من چه می دانستم که او گران فروش است . پرسیدم چقدر می شود و او گفت اینقدر ، من هم پولش را دادم و آمدم . اگر به صورت اتفاقی چشمم به همین جنس در مغازه دیگری نمی افتاد ، اصلاً نمی فهمیدم که آن را گران خریده ام ".
پدر گفت : " تو باید اول از چند جا قیمت آن را می پرسیدی و بعد خرید می کردی . همین طور راه افتادی و رفتی توی مغازه و هرچه که فروشنده گفت ، پول دادی ؟ مگر پول علف خرس است که به همین سادگی آن را خرج می کنی ؟ "
دعوای پدر و پسر ادامه داشت . آن دو مرد نیکوکار نگاهی به هم کردند و یکی از آنها گفت : " بهتر است در این خانه را نزنیم . فکر نمی کنم کسی که با پسرش برای گران خریدن چیزی این جور دعوا می کند ، برای کمک به همسایه فقیرش پولی بدهد ."
دیگری گفت : " ولی ما وظیفه داریم که از او هم کمک بخواهیم . "
خلاصه تصمیم گرفتند که در خانه آن مرد را هم بزنند ، اما اصلاً انتظار نداشتند که او کمک کند . در زدند و چند لحظه بعد ، صاحبخانه در را باز کرد . همسایه ها را که دید ، خوشحال شد . آن دو با ناامیدی ماجرای همسایه فقیر و کمک دیگر همسایه ها را شرح دادند و گفتند : " حالا اگر شما مایل باشید ، می توانید با دادن پولی هرچند کم در این کار خیر شركت کنید . "
صاحبخانه با عجله به داخل خانه رفت و برگشت . بعد هم پول قابل توجهی را به آنها داد . آن دو که اصلاً انتظار دریافت چنان کمکی را نداشتند ، تعجب کردند . یکی از آنها گفت: " ببخشید ما قصد گوش دادن به حرفهای شما را نداشتیم ، اما مشاجره شما و پسرتان آنقدر بلند بود که هر کسی از اینجا می گذشت ، آن را می شنید . با آن حرفهایی که به پسرتان می زدید ، اصلاً انتظار نداشتیم در این کار خداپسندانه شرکت کنید و پولی به ما بدهید ".
صاحبخانه خندید و گفت : " دعوای من با پسرم به خاطر خسیسی نبود ، می خواستم به او حساب و کتاب زندگی را یاد بدهم تا دیگران سرش کلاه نگذارند . او باید یاد بگیرد که به اندازه خرج کند ، اما این را هم باید بیاموزد که هنگام بخشش به نیازمندان ، تا آنجا که توان دارد ، ببخشد . "
آری دوستان از آن به بعد گفته اند :" حساب به دینار ، بخشش به خروار "